سر صبحی خواب دوستمو دیدم همونکه تو کرونا فوت کرد..
چقدر باهاش حرف زدم چقدر از مردن و اینکه چه جوریه پرسیدم..
بیدار شدم دلم گرفته بود .. حسم از خواب این بود دوستم خوشحال نیست که فوت کرده ..
بعد از سالها کار کردن و پول جمع کردن تازه خونه خریده بودن و چقدر خوشحال بود..
دوتا دختراش تو مراحل جدیدی از زندگی بودن و خودش اخرین باری که دیدمش با ذوق بهم گفت دوست دارم بچه دار شم و این سومی پسر باشه..
دنیا چرا اینجوریه؟
برچسب:
نویسنده: کیان زارعیپور