دیروز که همکار جان، خداحافظی کرد که دیگه نیاد، یهو تو دلم خالی شد .. بغضم گرفت .. هر چند تمام مدت گفتیم و خندیدیم .. اما همین که رفت قلبم سنگین شد .. دلتنگ شدم .. دو سال تمام از این آدم درس یاد گرفتم .. ایمان یاد گرفتم، اخلاق یاد گرفتم، سیاست یاد گرفتم، هر چی خوبیه از این آدم یاد گرفتم .. یهو انگار تموم شد .. همه چی .. انگار دوباره تنها شدم تو این دنیا .. دنیایی که همیشه توش با اعتقادات درگیر بودم .. انگار پشتم خالی شد .. حتی الان که 1 اینا رو مینویسم اشکام میاد ..
حانی برام یه دوست و همکار نبود .. یه فرشته ای بود که خدا سر راهم گذاشت تا مسیر درست زندگی رو بهم نشون بده .. هیج جمله ای نمیتونه ارادت قلبیم بهش رو توصیف کنه ..
به هر حال شرایط جدید زندگیش تغییر کرد و تصمیم گرفت با ما خداحافظی کنه .. تازه دوستام رو درک میکنم .. حالا من اصلا شبیه به حانی نبودم برای دوستام .. ایشالا که به حق جدش هرجا میره موفق باشه .. آدمهای خوب همیشه در دسترس نیستند .. ای کاش میشد همیشه پیشمون بودن ..
اون اتفاق تلخ برای اون خانم، کنسل شدن سفر اربعینم و حالا رفتن حانی از محل کار .. این روزها حال عجیبی دارم .. پر از بغضم .. ینی بشکن بزنید میزنم زیر گریه ..
حال عجیبی دارم این 1 .. 1 شدم 1 1 ..
برچسب:
نویسنده: کیان زارعیپور