نشستم ببینیم بعد از این چند شب و روز پر استرس میتونم بخوابم یا نه؟
یه شب که نمیدونم چی کرد توبینیش و پدر ما و خودش دراومد تا بفهمیم چیزی نیست (بدترین خاطره عمرم شد تو بیمارستان)
دو شب که به شدت مریض شد و سرفه های وحشتناک و تنگی نفس عجیب.. بی تابی هاش .. نخوابیدناش.. بی حالیش.. گریه هاش
امروز که اونجوری براش امپول زدن و جیغ و فریادش ..گریه هاش زیر ماسک اکسیژن ... (من چرا امروز نمردم؟)
و بعدش که دکتر گفت باید ببریدش بیمارستان بستری شه ....
شاید اگه مقاومت همسرم نبود الان بستریش کرده بودیم ولی خدا رو شکر الان خیلی بهتره.. شب رفتیم یه جا موکب بود چه حالی بودم .. دلم میخواست زار زار گریه کنم ولی حواسم بهش بود که داشت سنگ و خاک و مشت میکرد میریخت اینور اونور و از ترس خاک و بوی اسفند مجبور شدیم دور وایسیم و زود هم برگردیم خونه...
..
خدایا شکرت بابت همه چی ..
..
استرس گرفتم با حرف دکتر که گفت ممکنه مثل خودت آسمی باشه
برچسب:
نویسنده: کیان زارعیپور