اذان ظهر نزدیک بود .. با اینکه تو آفتاب نشسته بودم اما داشتم یخ می کردم .. نگاهم خیره به گنبد طلایی رنگش بود و ناراحت از اینکه چقدر زود این سفر یهویی تموم شد و یک ساعت دیگه باید برگردیم.. تو حال و هوای خودم بودم که یهو اومد نشست کنارم .. فکر نمیکنم 20 سال بیشتر داشت .. تیپ ساده چادری پاره با دوختی درشت .. تا دیدمش فهمیدم میخواد درخواست پول کنه .. این جور نگاه ها رو خوب میشناسم .. نشست کنارم و شروع کرد آروم حرف زدن .. من فقط نگاهش کردم .. از همسرش گفت که رهاش کرده و به اصطلاح خودش با زنهای خ... میگرده! از ظهور نکردن امام زمان، از وضعیت بد جامعه و دست آخر از عمل دخترش که هزینش زیاد شده و الان 200 تومن پول دارو کم آورده .. گفتم برو پیش خادما راهنماییت میکنن .. گفت رفتم نشده و بهانه آورد .. حوصله بحث نداشتم .. وقتمم داشت میگذشت .. گفتم ببین نمیدونم راست میگی یا دروغ اما اینجایی که نشستیم جلوی این امام من میگم حتما راست میگی و یه مبلغی بهش پول دادم ..
تو ذهنم به خودم فحش دادم که تابلوعه داره دروغ میگه ..یهو اشکش اومد و با گریه گفت ایشالا دم این اذان و تو این صحن خود امام رضا گره از مشکلاتت باز کنه .. چقدر این حرف دلم و لرزوند .. یهو اتفاقهایی که این چند وقته پیش اومد جلو چشمم ظاهر شد .. دیگه نگران نبودم که حتی دروغ گفته باشه .. همین دعاش در حقم حتی اگه از دلشم نبود کافیه و ایمان دارم گره ها باز میشود ..
برچسب:
نویسنده: کیان زارعیپور